پارت سی و یک :

و من در حالی که گوشه ی تخت طاها کز کرده ام، شاهد عصبانیت او هستم.
که یک باره طاها نزدیکم می شود و انگشت اشاره اش را به سمتم می گیرد.
ـ مبادا، مبادا به حرف های اون پفیوز توجه کنی؟
آن قدر عصبی است که نمی شود روی حرفش، حرف زد، سرم را به معنای باشه، تکان می دهم.
مهمان ها که قصد رفتن می کنند، طاها نمی گذارد برای بدرقه شان بروم و من هم که دل خوشی از دایی اش نداشتم، اصراری نمی کنم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    آخ دختر کاش حداقل بری یه قرصی چیزی بخوری

    ۱ سال پیش
  • مرض

    0

    عالی بود خیبی

    ۱ سال پیش
  • sama

    0

    بهترین رمان سال

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون عزیزدل

    ۲ سال پیش
  • نهال

    5

    اخی برفین عزیزم.کاش مادرت بود🥹

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️