اینکا به قلم شهره احیایی
پارت چهل و سوم :
هردو در سکوت مشغول نوشیدن شدند. احساس خوبی به نهال دست داد وقتی عطرو بوی دمنوش در مشامش پیچید و مزهای که حالش را خوب کرد.
- راستی اگر خواستی یه دوش بگیر.
- نه! فقط... اوم، خیلی بدنم درد میکنه، اگر میشه زود بخوابم.
سخت بود بخواهد با پر رویی درخواستش را بگوید ولی خدا میدانست چهقدر احتیاج به جای نرم و راحتی داشت.
پریسا با خوشحالی از لحن خودمانی و راحتش با ذوق جواب داد:
-
لطفا صبر کنید...
