پارت سی و هشتم :

بی‌وقفه و تند جواب داد:
-نهال هرچی وسایل داری یه جا پنهون کن.
نهال یکه خورده بود که با مکث جواب داد:
-چیزی شده پسرخاله؟
هاویار هول بود:
-نهال هرچی می‌گم گوش کن... مامانم اینا تا یه ساعت دیگه جلوی خونه هستن.
صدای وای نهال را شنید پلک بست قیافه‌ی نهال پشت چشمان بسته‌اش نقش بست. صدای لرزانش او را از فکر بیرون آورد:
- دیروز بهتون زنگ زده بودن یادم رفت بگم.
وقت مواخذÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️