پارت بیست و یک :

عزیز نیز قول داد که صابر هر چه سریع تر سوئیت کوچکی درست کند و همراه زن و بچه اش آن جا زندگی کند.
هدیه کم کم در حال بیدار شدن بود و سر و صدایش توجه طیبه را جلب کرد، طیبه برای گرفتن نوزاد جلو نمی آمد و من می دانستم که دلش برای در آغوش گرفتنش پر
می زند، نوزاد که به خاطر گرسنگی انگشت مرا در دهانش گذاشت و مکید متوجه خیسی لباس طیبه شدم، شیر سینه هایش در حال ریختن بود فقط و فقط با نگاه کردن بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    برادر به نکته ظریفی اشاره کرد🤣🤣

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    0

    بیچاره صابرنزدیک بودبخورتوذوقس🙏

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    وای شت😂🤣

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    میثم جلب😂😂😂😂😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️