به زلالی برکه به قلم سعیده براز
پارت بیست و یک :
عزیز نیز قول داد که صابر هر چه سریع تر سوئیت کوچکی درست کند و همراه زن و بچه اش آن جا زندگی کند.
هدیه کم کم در حال بیدار شدن بود و سر و صدایش توجه طیبه را جلب کرد، طیبه برای گرفتن نوزاد جلو نمی آمد و من می دانستم که دلش برای در آغوش گرفتنش پر
می زند، نوزاد که به خاطر گرسنگی انگشت مرا در دهانش گذاشت و مکید متوجه خیسی لباس طیبه شدم، شیر سینه هایش در حال ریختن بود فقط و فقط با نگاه کردن بÙ
لطفا صبر کنید...

هستی
0برادر به نکته ظریفی اشاره کرد🤣🤣