پارت بیست و دوم :

با شنیدن این جمله از طرف میثم، از خجالت آب شدم، با این که میثم این حرف را چشم بسته زده بود و الان هم چشمانش را باز نکرده بود اما من از شدت خجالت با دست چشمانم را پوشانده بودم.
چند ثانیه به سکوت گذشت تا میثم به حرف آمد، اگر به من بود تا ساعت ها از شدت خجالت حرفی برای زدن نداشتم.
- بابت همه چیز خیالت راحت. قبل رفتن همه دارو هام و داد، علائم حیاطیم و چک کرد.
یه پیجرم گذاشته کنار تخت که Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طاهره

    0

    عالییه

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    ممنون عالی بود

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    ممنون عالی بود

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    چقدرخونه یهوشلوغ شد😁🙏

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • هانیس

    0

    عالییببییبببب

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    فکرر کنمم شخصیتت جدیدد تو راههه...نمیشهه پارت هدیه داشته باشیم؟🥹😭

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    همین امشب پارت هدیه روگذاشتم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️