جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت بیست و دوم :
میخواهد از کنارش بگذرد که بازویش توسط آبتین فشرده میشود: «شنیدم ننه بابات تو کوچه، لابهلای کیسههای آرد ولت کردن... لابد میدونستن چه جونوری میشی، نخواستن بزرگت کنن... جوجه اردک زشت.»
چیزی همانند خنجر در گلویش فرو میرود. جوشش اشک را در چشمانش حس میکند؛ ولی هیچ بر زبان نمیآورد. تنها دست آبتین را پس زده و دور میشود. دور میشود تا در مقابل این مرد ضعف نشان ندهد. دور میشود تا
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
1این پارت چقدر قشنگ بود🫠قسمتی از رمان که امیخته به عشق،درد،وفاداری و کلی حس دیگه بود:)