پارت بیست و دوم :

می‌خواهد از کنارش بگذرد که بازویش توسط آبتین فشرده می‌شود: «شنیدم ننه بابات تو کوچه، لابه‌لای کیسه‌های آرد ولت کردن... لابد می‌دونستن چه جونوری میشی، نخواستن بزرگت کنن... جوجه اردک زشت.»
چیزی همانند خنجر در گلویش فرو می‌رود. جوشش اشک را در چشمانش حس می‌کند؛ ولی هیچ بر زبان نمی‌آورد. تنها دست آبتین را پس زده و دور می‌شود. دور می‌شود تا در مقابل این مرد ضعف نشان ندهد. دور می‌شود تا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    این پارت چقدر قشنگ بود🫠قسمتی از رمان که امیخته به عشق،درد،وفاداری و کلی حس دیگه بود:)

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️