چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و هشتم :
***
سهروردی بوی خون میداد و بسان خلسۀ تلخ مخدر بود. رخت کرونا خاموش کرده بود چراغ شهر را.
انگشتانش نومید سومین زنگ آپارتمان را میفشرد و صدایی جز پژواک همان زنگ در گوشش طنین نمیانداخت. امیدهایش که برای دمی مختصر پرپر شده بود، جای خود را به ترس عمیق داد.
اگر نمیتوانست مهیار را ببیند؟
اگر نمیتوانست از او عذرخواهی کند؟
تمام این سوالات او را در افکارش محبوس کرده بود.

لطفا صبر کنید...

ستاره
0چه کاری خب حالایه بدبختی دیگه درست کن این وسط براماهرخ بیچاره