پارت شصت و هشتم :

بعد از رفتن مجید، من و مادرم و امین و سوگل سه روز دیگر هم خانه خاله بودیم. اولین روز را حافظیه رفتیم. خاله‌‌ و مادرم در حال صحبت بودند که چشمم به سوگل و امین روبه روی مقبره حافظ افتاد. انگار داشتند دعوا می‌‌کردند. سوگل با عصبانیت می‌‌گفت:
ـ کی بود بهت زنگ زد؟
و امین آرام می‌‌گفت:
ـ گفتم که دوستم بود.
سوگل دستش را دراز کرد:
ـ گوشیتو بده من!
ـ مگه هر کی به من زنگ می‌‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    😔

    ۲ سال پیش
  • باسی

    0

    سلام من رمانهای زیادی خوندم یه انتقادی دارم خیلی خیلی پارت های که فرستاده میشه کمه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله پارت کوتاه این رمان زیاد داره. قبلا ارسالشون کردم بنا به دلایلی. الانم دیگه نمیشه بلند ارسال کرد. انشاالله رمان‌های بعدی جبران میشه.

    ۲ سال پیش
  • نهال

    1

    امین در دسترسم بود دهنش و جر میدادم چه حق بجانبم حرف میزنه پرو..طفلی الهام

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔❤

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    چقدناجوانمردانه ،،بخاطراشتباه امین الهام باید زندگیشو نابود کنه 😢

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😑💔

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    بیچاره الهام ،بخاطر اختلافات یکی دیگه وخانوادش مجبوره عشق رو ببوسه بذاره کنار ممنون مرضیه جان

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    واقعا تلخه. ممنون از نظراتت نازنین🙏🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️