پارت شصت و ششم :

شب بود که خانه خاله ناهید رسیدیم. خاله از دیدنمان خیلی خوشحال شد. من و مادرم و امین را بوسید و سوگل رو به آغوشش فشرد:
ـ افتخار دادی اومدی اینجا عروس خانوم!
مجید با خاله احوال‌پرسی گرمی کرد. امین به سوگل بی محلی کرد و زودتر از او رفت داخل. سوگل متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. مجید در حال در آوردن کفشش بود که تلفنش زنگ خورد و با عذرخواهی رفت توی حیاط. در حال داخل شدن به خانه بودم که خالÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چقدرسخته ممنون بانو💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔❤

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    چقد مردونگی بعضی از مردا قشنگ و دلچسبه ،مجید مردونه پای دل و زندگیش مونده دمش گرم👌🦋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️♥️

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خدا کنه مشکل امین وسوگل گریبانگیر روابط الهام و مجید نشه ،ممنونم

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😑😑❤🧡

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    ای جونممم من فدای مجید بشم که انقدر خوب و بفهمه عاشقشم😍😍عالی بود مرسی مرضیه جونم درجه یک ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مجید ❤ الهام. عزیزی نازنین🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️