رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت سی و یک :
پوزخند غمگینی زدم و گفتم:
_دلت خوشه ها! دختر من دارم به عنوان عروس خونبس میرم تو اون خونه، وقتی بیگناهی پدرم رو ثابت کردم قراره طلاق بگیرم. از کجا معلوم حتی یبار هم بشینم به این فیلم نگاه کنم.
غمگین نگاهم کرد و گفت:
_ از کجا معلوم عاشق هم نشید؟
یکم فکر کن... قراره زن و شوهر بشید و توی این مدت همش کنار هم هستید. حتما وابسته میشید، وابستگی خودش قدم اول عشقه. سعی کن اون رو عاشق خود
لطفا صبر کنید...
