پارت بیست و هشتم :

برای لحظه ای نتوانتسم حرفی بزنم. چطور میتوانستم قول بدهم، وقتی میدانستم هرطور شده عمه قرار است روزهای خوش را بر رسپینا حرام کند.
فقط لبخندی زدم و سر تکان دادم. من از الان شرمنده ی عمو بودم.
رسپینا
سمت یاشار خان رفتم و دستش را گرفتم و بوسیدم. با اخم و بی تفاوتی نگاهم کرد.
لبخند مهربان و محزونی به رویش زدم.
روزهایی بود که مرا از آتاناز جدا نمی‌کرد و واقعا همانند پدرم بود،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!