رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هشتم :
برای لحظه ای نتوانتسم حرفی بزنم. چطور میتوانستم قول بدهم، وقتی میدانستم هرطور شده عمه قرار است روزهای خوش را بر رسپینا حرام کند.
فقط لبخندی زدم و سر تکان دادم. من از الان شرمنده ی عمو بودم.
رسپینا
سمت یاشار خان رفتم و دستش را گرفتم و بوسیدم. با اخم و بی تفاوتی نگاهم کرد.
لبخند مهربان و محزونی به رویش زدم.
روزهایی بود که مرا از آتاناز جدا نمیکرد و واقعا همانند پدرم بود،
لطفا صبر کنید...
