رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هفتم :
با عصبانیت سمت عمه جان برگشت و گفت:
_ببین منو عمه جان، بزرگمی عزیزمی درست، ولی کاری نکن شق القمرت کنما. بس کنید دیگه، تمومش کنید.
عمه شروع کرد به بد و بیراه گفتن به رسپینا، باز هم دوباره به جان یکدیگر افتاده بودند.
اینبار من بودم که برای آرام کردنشان فریاد میزدم.
پدر و مادرم با تعجب سمت من برگشتند و ساکت نگاهم کردند. نزدیک رسپینا رفتم و دستش را میان دستانم گرفتم و حلقه ی طل
لطفا صبر کنید...
