رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و ششم :
پدرم با عصبانیت از جایش بلند شد و سر آراز خان داد زد:
_انگار یادت رفته دخترت یه خونبسه و قرار بود کنیز و کلفت خونه ی ما بشه.
الان دارم به عنوان عروسم قبولش میکنم باید کلاهت رو بالا بندازی. وگرنه کی دختر یه قاتل رو عروس خودش میکنه.
نفس ها درسینه حبس شده بود، آراز خان هم از جاش با عصبانیت بلند شد و گفت:
_وقتی نتونستی چیزی رو ثابت کنی پس زر مفت نزن، حد خودت رو بدون. اینجا خونه ی منه
لطفا صبر کنید...

زهرا
0سلام رمان خوب وقلم روانی داری خسته نباشی نویسنده جان