رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و چهارم :
موقع گرفتن گل ها از دستم، ناخن های بلندش را روی دستم گذاشت و کشید که باعث خراش وسوزش دستم شد.
دستم رو سریع کشیدم و عصبانی گفتم:
_چته وحشی؟ چیه یونجه هات رو خوشت نیومد؟ واقعا تو لایق اون یونجه هاهم نیستی.
چشمک حرص دراری زد و با عشوه هایی که از رسپینا کاملا بعید بود به پذیرایی رفت و روی مبل کنار مادرش نشست و پا رو زانو انداخت. مثل همیشه مغرور و گستاخ و دماغ بالا.
من هم کنار خانو
لطفا صبر کنید...
