رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و هشتم :
باخاموش شدن جیپ همراه ارباب پیاده شدیم و وارد سالن عمارت شدیم!
با دیدن پوران که با عجله به سمت ارباب اومد توجه ام جلب شد نزدیک اومد و گفت:
_سلام ارباب،کجا بودید،خیلی نگرانتون بودم،ترسیدم نکنه....
ارباب دستش رو به نشونه ی سکوت بالا برد وگفت:
_جای برا نگرانی نبوده،من به خانم بزرگ گفتم که میخوام با آفتاب تا شهر برم و برگردم...
نکنه بهت نگفته!
پوران این دست و اون دست کرد و Ø
لطفا صبر کنید...

زهرا
1بابا ادم میمونه تو خماری😐😂 کاش سپند دوبرابرشو بزنو دهن پوران دست بشکنه پوران این طفلک کم بدبختی کشیده بخاطر تو و اون خالت😐 خدا قوت نویسنده عزیز پارت خوبی بود 🌹