پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و هفتم :
پنجاه و چهار. رهایی سکوت!
شاید دو ساعت گذشته بود که آسمان بالاخره به طبقه بالا برگشت. سرش هنوز کمی سنگین بود، اما قدمهایش سبکتر از قبل به نظر میرسید. در حالی که افکارش در هم میپیچید و احساساتش همچنان از جایی عمیق در درونش میجوشید.
به سمت آشپزخانه قدم برداشت.
هما و الینارز در آشپزخانه مشغول صحبت بودند. پسرا هم مشغول پیاس بودند و صداهای هیجانزدهشان از اتاق نشیم
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهدیه
0ی بخشی هم مربوط به افکار و احساسات و...هست، البته ک قشنگن ولی من یکم کم صبرم در این زمینه🫠 لطفا زودتر این پرونده ذهنی ما رو ببندین🙃❤️
۲ سال پیشمهدیه
1لطفاااااااا زودتر دیالوگا رو بگید ببینیم تهش چی میشهه... میدونیما، ولی چگونگیش رو هم میخوایم:)
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
نفهمیدم منظورتو😂
۲ سال پیشمهدیه
0😂یعنی میدونیم تهش اینا مال هم هستن ولی روند داستان هم برامون جذاب شده، میخوایم بدونیم اسمان و حیان چه واکنشی نشون میدن نسبت بهم، ی بخشی از هر پارت صرف دیالوگا میشه و داستان پیش میره ی بخشی هم مربوط ب
۲ سال پیشمحدثه
0حیان نیومد که:(
۲ سال پیشآمینا
1آسمان خوبه که الینارز رو داری😍😍
۲ سال پیشمبینا
1ای بابااااا من پارت میخواممممممممممممممممم😫😫😫😫😫😫😫😫
۲ سال پیشAa
1🙏🌺
۲ سال پیشاسرا
2واقعاآسمان باخوندن اون مطالب خلقهنخره بذاردستش خوبه🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهدیه
1یه حقیقتی تو این رمان و شاید بقیه باشه و حتی تو زندگی خیلیامون. اینکه قبل حرف زدن باهم، بر اساس قضاوتای ذهنیمون نتیجه میگیریم و اقدام میکنیم! و این بده..کاش به این رشد برسیم ک تو فضای امنی باهم بحرفیم