پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت صد و شصت و هفتم :
همراه اینکه دستم را میفشرد با دست دیگرش مرا به آغوش کشید.
- ممنون پسرم، انشالله قسمت خودت.
سپس با لحنی که حس میکردم یک دنیا نگرانی پشت آن محفوظ است، ادامه داد:
- حنا پشت میز کنار ستون، تنهایی ایستاده، ممنون میشم اگه امشب همراهیش کنی و نذاری احساس تنهایی کنه.
بعید نبود که عمو فرزین هم از احساس حنا نسبت به فرهاد مطلع باشد. چون حنایی که همه آن را شناختهاند کسی نبود که در
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...