پارت چهارده :

حاج بابا قصد رفتن داشت که ناگهان دستش کشیده شد. ملیسا، برخلاف غرور همیشگی‌اش، با التماس نگاهش کرد و صدایش لرزان شد: «حاجی... تروخدا بذار بیام. از دور حواسم بهتون هست. قول میدم اگه اتفاقی نیفتاد جلو نیام... مرگ ملیسا بذار بیام.»
چشمان حاج بابا در سیاهی شب، خیره به دو تیله‌ی شکلاتی که حالا همچون کاکائوی در حال ذوب شدن، ملتهب و نگران شده بودند، نرم شد. عمیق نفس کشید، اما در صدایش هنوز صلاب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    0

    سلام خانم کاظمی عزیز..این رمانتون هم واقعا معرکه ست..دمتون گرم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    میدونستم ابتین و میبینه🥹واایی نمیتونمم تا پارتت بعدد صبر کنممم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️