پارت چهارده :

حاج بابا قصد رفتن داشت که ناگهان دستش کشیده شد. ملیسا، برخلاف غرور همیشگی‌اش، با التماس نگاهش کرد و صدایش لرزان شد: «حاجی... تروخدا بذار بیام. از دور حواسم بهتون هست. قول میدم اگه اتفاقی نیفتاد جلو نیام... مرگ ملیسا بذار بیام.»
چشمان حاج بابا در سیاهی شب، خیره به دو تیله‌ی شکلاتی که حالا همچون کاکائوی در حال ذوب شدن، ملتهب و نگران شده بودند، نرم شد. عمیق نفس کشید، اما در صدایش هنوز صلاب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    0

    سلام خانم کاظمی عزیز..این رمانتون هم واقعا معرکه ست..دمتون گرم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    میدونستم ابتین و میبینه🥹واایی نمیتونمم تا پارتت بعدد صبر کنممم

    ۲ سال پیش
کپی شد!