قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و نود و هفتم :
ایرج خمیازهای کشید و گفت:
- بیخیال بابا، بقیهش رو صبح جمعوجور میکنیم.
علی درحالیکه پیشدستیهای کثیف روی میز را جمع میکرد گفت:
- تو که صبح میخوای بری سر کار، واسه چی الکی تعارف میکنی؟ الان هم معلومه داری از خواب میمیری. برو بخواب، ما کارها رو میکنیم.
- آخه اینجوری خوب نیست، ناسلامتی من صاحبخونهام، برم بخوابم بعد تو که مهمونی کارها رو بکنی؟
- تعارف
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1یا شاید هم بیشتر به چشم یه همسر🙈🙈