حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و سوم :
تماس را که قطع کردم، مجید را دیدم که دلسوزانه نگاهم میکرد. گوشی را از گوشم برداشت و توی جیبش گذاشت و کنارم نشست. دستم را در دست گرفت و بوسید و با محبت گفت:
ـ حالت خوبه؟
به یاد آن دختر افتادم که از محبت شوهرش محروم ماند و بهترین لحظات عاشقانه زندگیاش را از دست داد. دوباره بغض توی گلویم جمع شد و اشکی از گوشه چشمم روی گونهام غلطید. مجید خم شد و با پشت دستش قطره اشکم را از گونه

لطفا صبر کنید...

اسرا
1امین چقدربی فکراصلامعلوم نیست چی اززندگی میخاد