پارت پنجاه و سوم :

تماس را که قطع کردم، مجید را دیدم که دلسوزانه نگاهم می‌‌کرد. گوشی را از گوشم برداشت و توی جیبش گذاشت و کنارم نشست. دستم را در دست گرفت و بوسید و با محبت گفت:
ـ حالت خوبه؟
به یاد آن دختر افتادم که از محبت شوهرش محروم ماند و بهترین لحظات عاشقانه‌‌ زندگی‌‌اش را از دست داد. دوباره بغض توی گلویم جمع شد و اشکی از گوشه چشمم روی گونه‌ام غلطید. مجید خم شد و با پشت دستش قطره اشکم را از گونه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    امین چقدربی فکراصلامعلوم نیست چی اززندگی میخاد

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌👌

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرضیه جون ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم💞

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️