حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و دوم :
رنگ دکتر شهریار مثل گچ سفیده شده بود. آنقدر حالم بد بود که نتوانستم آنجا بمانم و پایین رفتم. هنگامه و بهاره با دیدنم نگران شدند و به طرفم آمدند و علت را پرسیدند. همه چیز را تعریف کردم و هنگامه بر آشفته شد. اخمی کرد و گفت:
ـ برای فرید متأسفم!
و برای سرزنش دکتر شهریار بالا رفت. بهاره گفت:
ـ دختره دیوونه تو چرا قبول کردی که بگی؟!
خانم امیدی که متوجه ماجرا شده بود از انتهای راهرو س

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1عالی بود مرسی مرضیه جون ❤️❤️❤️سال نومبارکککک❤️❤️😘😘