حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و پنجم :
فقط به خاطر من! زنگ در به صدا در آمد. مادرم از اتاقم بیرون رفت و در را باز کرد. امین داخل آمد و سلامی داد و گفت:
ـ مامان الهام خونهس؟
از اتاقم بیرون رفتم و سلام کردم. امین آشفته بود:
ـ سلام. شکوهِ بی شرف اومده دم در بیمارستان باهات درگیر شده؟
مادرم هاج و واج نگاهم میکرد:
ـ چرا به من چیزی نگفتی؟
ـ چیز مهمی نبود.
امین با حرص گفت:
ـ چیز مهمی نبوده؟ ز نیکه برات آØ

لطفا صبر کنید...

روژین
2آره عزیزم توهم ایشالا اگر شکوه بمیره با مجید خوشبخت میشی🤲 دستت درددنکنه مرضیه خانممم❤🌹