رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت چهارده :
دستش رو گرفتم و گفتم:
_تازه من قراره عروس اون خونه بشه، زن ارباب بعدی... میشم زن ولیهد اون سلطنت. برای چی نگرانید؟ مطمئن باشید هیچ کس جلو دار من نیست. تایماز کنارمه، خودم هستم... ناسلامتی من دادستان یه مملکتی هستما. دیگه آبروی من رو نبرید که.
من دختر ضعیفی نیستم. من کل زندگیم رو توی خارج گذروندم.
میون یه مشت آدمای روباه صفت. من وقتی تونستم اونجا مواظب خودم باشم، اینجا
لطفا صبر کنید...
