پارت چهل :


فصل 17
صبح با ناراحتی بیمارستان رفتم. حوصله هیچ‌‌کسی را نداشتم. هنگامه با دیدنم نگران شد و به طرفم آمد:
ـ چی شده الهام؟!
همه چیز را برایش تعریف کردم و هنگامه هم ناراحت شد:
ـ طفلکی! خیلی خورده تو ذوقش!
ـ به نظرت کار درستی کردم؟
ـ فکر نکنم دست برداره. مادرشو راضی می‌‌کنه!
زنگ موبایلم بلند شد و گوشی‌‌ام را جواب دادم:
ـ بله؟
صدای امین را شنیدم:
ـ سلام Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • روژین

    2

    یعنی اگه حس الهام به شکوه راست باشه و مجید پشت مادرش در بیاد من خودم این عروسی رو بهم میزنم👿

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    رفتار مجید این باور رو در خواننده به وجود آورده؟ جالبه🙂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️