جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت صد :
فرگل به من اطمینان داد و بعد هر دو با قلبی آرام به خانههایمان برگشتیم. زمانی که به خانه برگشتم دیر وقت شده بود. تا زمانی که علی برگردد، به زندگی فرگل فکر میکردم که امیدی به ادامهی آن نبود و جدایی بهترین راهحل بود اما چطور باید او را نجات میدادم؟ فرگل به وکیل نیاز داشت. مطمئن بودم پژمان جیب فرگل را خالی کرده پولی برای او نگذاشته بود که به وکیل بپردازد. پس من باید این هزینه رØ
لطفا صبر کنید...

م
1خب معلومه که عاقبت خوشی نداره کار دل آرا حس میکنم فرگل و پژمان یه نقشه ای دارن،یکی نیست بگه تو روانشناسی یا کارشناس مشاوره میدی طلاق بگیر یه بار کمکش کردی به بدترین شکل پشیمان شدی دیگه عبرت بگیر