پارت نود و نهم :

فصل 29
بالاخره روز قرار رسید. با فرگل در کافی‌‌شاپی حوالی میدان ولیعصر قرار داشتم. با ماشین علی به موقع آنجا رسیدم. زمانی که قدم در کافی‌‌شاپ گذاشتم حس عجیبی داشتم. هم استرس هم شادی! سری در کافه چرخاندم و فرگل را دیدم. از من زودتر رسیده بود و چهره‌‌ای افسرده داشت. با اینکه در حقم خیلی بدی کرده بود اما آن لحظه دیدن صورت اندوهگینش قلبم را به درد آورد. با قدم‌‌های تند سمتش رفتم و با لحنÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م ‌

    1

    عالی بود ، ممنون از نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🩷

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️