جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت نود و نهم :
فصل 29
بالاخره روز قرار رسید. با فرگل در کافیشاپی حوالی میدان ولیعصر قرار داشتم. با ماشین علی به موقع آنجا رسیدم. زمانی که قدم در کافیشاپ گذاشتم حس عجیبی داشتم. هم استرس هم شادی! سری در کافه چرخاندم و فرگل را دیدم. از من زودتر رسیده بود و چهرهای افسرده داشت. با اینکه در حقم خیلی بدی کرده بود اما آن لحظه دیدن صورت اندوهگینش قلبم را به درد آورد. با قدمهای تند سمتش رفتم و با لحنÛ

لطفا صبر کنید...

م
1عالی بود ، ممنون از نویسنده عزیز