پارت نود و هشتم :

یک ساعت بعد زمان ناهار رسید و من و میلاد با دیدن غذا به یکباره خشکمان زد! ناهار، آبدوغ خیار بود و مادرم با خونسردی داشت آماده می‌‌کرد تا به روی سفره آورد. من و میلاد شوکه‌‌‌‌شده به مادرم زل زده بودیم. میلاد بهت‌‌زده پرسید:
ـ می‌‌خوای به دامادت ناهار آبدوغ خیار بدی؟!!
مادرم ابرویی بالا انداخت و جواب داد:
ـ دیر بهم خبر دادن دارن میان. وقت نداشتم غذای دیگه‌‌ای درست کنم.
ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    اه اه باز فرگل باز پژمان عوضی چرا دست بر نمی دارند برای فرگل غیر این عوضی نامزد دیگه ای پیدا نمیشه ول کنید تروخدا

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    این کارا چیه میکنه جوری رفتار میکنه انگار علی فرشته اس

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مسئله فرشته بودن نیست. رعایت آداب هست.

    ۱ سال پیش
  • م

    4

    خیلی عالی ، این دل آرا خیلی حرص درآره رفتارش ،هم حرف علی به هیچ نگرفت هم فرگل چندبار امتحانشو پس داده ارزش این کارو نداره به نظرم،شایدم باز نقشه ای داشته باشه

    ۱ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دل آرا نتونست به فرگل جواب رد بده چون حس کرد پشیمون شده ولی باز هم چون شوهرش راضی به این ارتباط نبود نباید دوباره به فرگل وصل می شد 🙏❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️