پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت بیست و هفتم :
نیشخندش را به جان چشمان اشک آلودم ریخت.
_زندگیت ارزش جنگیدن نداره! هیچی تو دیگه ارزش نداره!
با بغض نگاهش کردم…رهایم کرد و با سرعت از اتاق خارج شد…
نگاهم خیره به قاب در ماند…
راحیل تکیه زده به قاب در خیره نگاهم میکرد
در نگاهش ترهم را میشد دید…
تلخند زدم…
اگر ترحم خریدنی بود…
گمانم تا کنون باید گدا میشدم
چرا که سال ها بود که کارم ترهم خریدن بود و بس.<
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Ray
4وااااای بعد این همه غم و بدبختی داریوش با این کاراش باعث شد بخندم مرجان از دست تو 😂
۶ ماه پیشزمستون
0آخیی چی میشه از نقش داریوش خوشمان آمد😁
۶ ماه پیشبنفش علی
1یا حضرت عزرائیل 😂😂داریوش دوست داشتنیم🥲
۶ ماه پیشبهار
4داریوش.ش ای خدااا کیوت خودتی مرد
۸ ماه پیشرها
1بنظر رمانش بی نظیره ممنون از نویسنده
۱۱ ماه پیشمونیکا
1بهترین قلم ❤️
۱۲ ماه پیشسارا
1داریوش بامزه ممنونم مرجان از زحماتت خدا قوت یا علی❤️
۱ سال پیشرُمانباز
3عههه خزانم بلاخره خندید داریوووش کارشووو بلددده😂
۱ سال پیشساتیا
3ممن داریوشو با نیلی با ناهید شیپ کردم🤣😂
۱ سال پیشفرشته
5قلم زیبایی دارین و ادم رو به خوندن ادامه داستان ترغیب میکنین
۱ سال پیشSamina
0واقعا قشنگه 😭❤
۱ سال پیشتینا
0اینم مثل بقیه رماناتون حرف نداره💖
۱ سال پیشDonya
3به کوچیکی خودت ببخش عالی بود🤣🤣 ولی قولی که حق دوست به خزان داده راجبش زیادی کنجکاو شدم
۱ سال پیشزیزی
4کوچک از نظر سایز😂😂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Nina
0بالاخره یه پارت از این رمان منو خندوند😭