مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت سی و هشتم :
از خونه که خارج شدم دیگه لیام رو ندیدم. حامد با دیدنم به سمتم اومد و گفت:
-چقدر دیر کردی! خاله چرا انقدر حالش بده؟ من الآن باید چیکار کنم؟
سوالاتش روانم رو به هم ریخت و ناخواسته با فریاد گفتم:
-ساکت شو حامد.
متعجب لب زد:
-خفه شم؟
چشمامو روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم. آروم گفتم:
-معذرت میخوام. زودتر بریم مامان حالش خوب نیست. باید برسونیمش بیمارستان.
سرش
لطفا صبر کنید...
