مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت سی و هفتم :
سرم رو توی بالشت فرو کردم و از ته دلم جیغ کشیدم. انقدر جیغ کشیدم که گلوم به سوزش افتاد و شوری خون رو توی دهنم حس کردم.
آرشیدا شتابزده از حموم بیرون اومد و با گریه گفت:
-چی شده آجی جونم؟
سرم رو بیرمق بالا آوردم و با هقهق گفتم:
-هیچ... هیچی... مامان... چی شد؟
گریهش شدت گرفت و گفت:
-خیلی بد سوخته. چیکارش کنم؟
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
-لباس نازک تنش کن... ببریمش در
لطفا صبر کنید...
