پارت سی و هشتم :

از خونه که خارج شدم دیگه لیام رو ندیدم. حامد با دیدنم به سمتم اومد و گفت:
-چقدر دیر کردی! خاله چرا انقدر حالش بده؟ من الآن باید چی‌کار کنم؟
سوالاتش روانم رو به هم ریخت و ناخواسته با فریاد گفتم:
-ساکت شو حامد.
متعجب لب زد:
-خفه شم؟
چشمام‌و روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم. آروم گفتم:
-معذرت می‌خوام. زودتر بریم مامان حالش خوب نیست. باید برسونیمش بیمارستان.
سرش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️