حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و دوم :
شب بود و من و مادرم در خانه تنها. مادرم شام درست میکرد و من هم گوشه هال کتاب میخواندم. زنگ را که زدند مادرم چادر معمولیاش را سر انداخت و جلوی در رفت. امین آمده بود و قصد داخل آمدن نداشت. داشت در مورد فوت یکی از همسایگان میگفت. صحبتهایش که تمام شد، مادرم گفت:
ـ خبر داری مادر زنت مریضه؟
امین سوئیچ ماشینش را در دستش چرخاند و اخم کرد و گفت:
ـ نه.
به خاطر باز بودن در سردم بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💞🌹🙏
۳ سال پیشگیتی
1تا قسمتی که خواندم جالب بود به نویسنده بابت تجسم جزییات تبریک می گم
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
سپاس از لطفتون🌹
۳ سال پیشاسرا
0عالیه ممنون
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🌹🌹
۳ سال پیشZarnaz
2واییییی این مجید چقدر خوبه چقدر ماه😍😍عشقه به خدا ❤️😍
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

خیلیخیلیعالی
1خیلی خیلی عالی