پارت سیصد و یازده :

ضربه‌ای آرام سر شانه‌ام زد و گفت:
-برو اون پشت گان بپوش. فقط برعکس ما بپوش. گرهِ گان جلو باشه که برای جراحی به مشکل نخوریم. بیهوشت می‌کنیم. این‌جوری هم هیچ دردی نمی‌کشی، هم پلیس نمی‌فهمه خودت دودستی قلبت رو تقدیم ما کردی!
از شدت استرس خنده‌ام گرفته بود. سری تکان دادم و به همان‌جایی که اهورا اشاره کرده بود، رفتم. دور از چشمِ آن‌ها ده‌بار بزاق گلویم را بی‌حاصل بلعیدم. جداره‌ها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️