گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و ده :
پشت چشمی نازک کرد و با لحنِ بامزهای گفت:
-میدونم تهش میمیرم و حسرتِ بابا گفتنِ تو به دلم میمونه!
نمایشی اخمی کردم و معترض صدایم بالا رفت:
-زبونت رو گاز بگیر دیوونه!
دستگیرهی در را کشید و همزمان با خنده گفت:
-من که تا شماها رو کفن نکنم، نمیمیرم. ولی تو میمیری به من بگی بابا؟ اون آرتمیس دیوس هم منو بابای خودش نمیدونست. جلوی پیر و جوون و مرد و زن بهم میگفت اهور
لطفا صبر کنید...
