پارت سیصد و نهم :

لب برچیدم. سمتش چرخیدم و خواستم دهان باز کنم و برای دلجویی از او حرفی بزنم که انگشت اشاره‌اش را تهدیدوار مقابلم تکان داد و پر غیظ نفس زد:
-وقتی پیاده می‌شی از این ماشین که مطمئن باشی اهورا پارسا قصدش اول و آخر کمک به تویه. حتی اگه یه ذره نسبت بهم تردید داری، حق نداری تن به این نقشه بدی. با شناختی که تو این سه سال ازم به دست آوردی، الان کلاه خودت رو قاضی کن و ببین اهورا آدمی هست که سر ماجر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️