گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و نهم :
لب برچیدم. سمتش چرخیدم و خواستم دهان باز کنم و برای دلجویی از او حرفی بزنم که انگشت اشارهاش را تهدیدوار مقابلم تکان داد و پر غیظ نفس زد:
-وقتی پیاده میشی از این ماشین که مطمئن باشی اهورا پارسا قصدش اول و آخر کمک به تویه. حتی اگه یه ذره نسبت بهم تردید داری، حق نداری تن به این نقشه بدی. با شناختی که تو این سه سال ازم به دست آوردی، الان کلاه خودت رو قاضی کن و ببین اهورا آدمی هست که سر ماجر
لطفا صبر کنید...
