پارت بیست و نهم :

و تندی خم شدم تا جمعشان کنم که یکدفعه چشمم به مجید افتاد که داخل آشپزخانه شد. شیشه خرده‌‌ها جلوی پایش بودند. هول کردم و گفتم:
ـ آقا مجید تکون نخورید. الان جمعشون می‌‌کنم.
نگاهی به شیشه‌‌ها انداخت و دنباله نگاهش به سمت من که خیلی دستپاچه شده بودم. با ملایمت گفت:
ـ الهام خانم! شما بفرمایین. من جمعشون می‌‌کنم.
سوگل به طرفم آمد و گفت:
ـ الهام جان من جمعشون می‌‌کنم.
بØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا گرامی

    1

    بقیه رمان از هیچ کانالی باز نمیشه

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    روزهای فرد بین ساعت یازده و ربع تا یازده و نیم شب پارت گذاری رایگان داریم.

    ۳ سال پیش
  • لیلا

    1

    خیلی عالی

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤خوانندگان وی آی پی اگه تو باز کردن پارتها مشکل دارند به آیدی تلگرام من که در قسمت پروفایلم هست پیام بدن

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️