میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و ششم :
لبخندی تلخ زدم و دوباره یونس را نگاه کردم. سر به زیر برده بود، چشمهایش دو دو میزد. قبل از ان متوجه شدم چند باربه پشت سرش نگاه کرد. احتمالا نگران بود با پلیس به سراغش آمده باشم. چه فکر احمقانهای ، برای دختری که سلاحی جز زیبایی وتحقیر نداشت، دیگر نمیجنگیدم. به مهسا برگشتم وپرسیدم:
-من کسی رو به جز تو و یونس نداشتم، یه مدت غیبم زد. به جای اینکه بیای دنبال من، چقدر طول کشیدکه یه عشق ج
لطفا صبر کنید...

رقیه
1واقعیت زندگی خیلی از ما ،ممنون از نویسنده عزیز