پارت سی و ششم :

لبخندی تلخ زدم و دوباره یونس را نگاه کردم. سر به زیر برده بود، چشم‌هایش دو دو می‌زد. قبل از ان متوجه شدم چند باربه پشت سرش نگاه کرد. احتمالا نگران بود با پلیس به سراغش آمده باشم. چه فکر احمقانه‌ای ، برای دختری که سلاحی جز زیبایی وتحقیر نداشت، دیگر نمی‌جنگیدم. به مهسا برگشتم وپرسیدم:
-من کسی رو به جز تو و یونس نداشتم، یه مدت غیبم زد. به جای این‌که بیای دنبال من، چقدر طول کشیدکه یه عشق ج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رقیه

    1

    واقعیت زندگی خیلی از ما ،ممنون از نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️