پارت سی و سوم :

حرفش رانیمه تمام گذاشت والبته فهمیدن بقیه ماجرا اصلا سخت نبود. از جا بلند شدم. احساس خفه‌گی عمیقی برجانم چیره شده بود. با قدم‌هایی لرزان به سمت اتاق رفتم. وسایلی برای جمع کردن نداشتم. پولی که چند روز پیش برای تعمیر موتورسیکلت یکی از اهالی گرفته بودم را برداشتم و از اتاق بیرون زدم. باید همین الان به تهران برمی‌گشتم. وقت‌کشی کافی بود. آوا درست پیش‌بینی کرده بود، وقت رفتن بود و من توانایی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️