میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و نهم :
-خیر ببینی جوان.
صدای پیرزنی بود که از دور آمد و بر دلم نشست. دوباره جمعیت شروع به حرف زدن کردند. آنقدر صداها درهم پیچید که دیگر چیزی نشنیدم. شاید هم به این علت دیگر صداها به گوشم نرسید که دیدن ی آشنا حواسم را پاک ربود. آوا گوشهای ایستاده بود و سربه زیر داشت. سرکه بلند کرد، نگاهمان برای لحظهای درهم گره خورد. از نگاهش خشنودی میبارید. خشنودی آمیخته به حسی که انگار به وجودم افتخار
لطفا صبر کنید...

مونا
1عالیه