میان خشم و انتقام به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست و دوم :
با گفتن بلهای خفه، حرفهایی که زده شد را تایید کردم. به سمت حاضران برگشتم. دو سه نفری میشدند نگران به نظر میرسیدند. یک نفرشان به دیوار تکیه داده بود و با پایش روی فرش ضرب گرفته بود. نفر دوم کمی این پا وآنپا میکرد و نفر سوم همان مرد سیبیل از بناگوش در رفته بود که کاملاً متفکرانه مرا مینگریست. مرد سفیدپوش پرسید:
-بالا نیاورده؟ یه جوری که جهنده باشه یعنی پرت بشه.
مرد سرش را به
لطفا صبر کنید...

ستاره
1مشخص بود مهسا دختری نیست که بتونه باهاش کنار بیاد و بمونه به قول قدیمیا باز با باز کبوتر با کبوتر