حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و دوم :
روی یک مبل بزرگ در قسمت لابی نشستم تا خوردنم تمام شود و به تلویزیون نگاه کردم. زنی که چادر عربی به سر داشت در حالی که دست دختر بچهای را که موهای فر فریاش از دو طرف بافته شده بود، در دست داشت، آمدند و کنارم نشستند. دختر بچه از زن پرسید:
ـ اگه منو ببری حرم شفا میگیرم؟
زن با لهجه جنوبی گفت:
ـ اگه خدا بخواد آره مادر!
دلم برای دختر بچه سوخت. از نظر بدنی که سالم به نظر می
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
خب اگه ما از دید یک مادر با موقعیت مالی شکوه به مسئله نگاه کنیم شرایط الهام و مجید اصلا با هم تطابق نداره. الهام و مجید عاشق هم هستند اما نگاه شکوه به مسئله کاملا منطقیه.
۳ سال پیشZarnaz
0حرف هات کاملا درست اصلا از عشق اینا بگذریم چرا این همه خشک مامان الهام آمده عیادتش چرا اینطوری رفتار میکنی خوب یکم مهمون دار باشه تو که داخل جا افتادی دیگه حرص آدام در میاره😁
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
متاسفانه زنهای خشک و دیکتاتور و خودخواهی مثل شکوه زیاد هستند. فکر میکنند چون ثروت دارند میتونند با دیگرون هر رفتاری که دوست دارند داشته باشند.
۳ سال پیشZarnaz
0دقیقا چه حرف قشنگی زدی😍👍
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤❤
۳ سال پیشZarnaz
1ببخشید ولی ای کاش شکوه بمیره تا مجید و الهام بهم برسن 😍😍😁🙈عالی بود مرسی مرضیه جون❤️😘
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
شکوه حالاحالاها با خوانندهها کار داره🥰💞
۳ سال پیشZarnaz
0نه نداشته باشه لطفا زن عصا خورده🤦 ♀️😁باهاش حسابی مشکل داره بداخلاقه خشک 😠🤬
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ولی هیجان داستانه🙂
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
1منم با دوست عزیزی که گفته ایشالله شکوه بمیره ....موافقم.والله زن غیر قابل تحمل