حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و یک :
مجید چند جایی نشان من و مادرم داد و در موردشان یک سری توضیحات و من علاقهمندانه گوش کردم. حواس مادرم جای دیگری بود. چند سؤال در مورد کتیبههایی که آنجا بود پرسیدم و مجید هم با صبر و آرامش جواب داد. مادرم دستم را فشار میداد که زیاد دور و بر مجید نباشم ولی من که خیلی عاشق بودم هیچ از حرفهایش نمیفهمیدم. مجید چند جای دیگری هم نشانمان داد و من کاملاً زیر نظر مادرم قرار گرفتم. در آخر هم

لطفا صبر کنید...

3رمان عالیه