پارت بیست و یک :

مجید چند جایی نشان من و مادرم داد و در موردشان یک سری توضیحات و من علاقه‌مندانه گوش کردم. حواس مادرم جای دیگری بود. چند سؤال در مورد کتیبه‌‌هایی که آنجا بود پرسیدم و مجید هم با صبر و آرامش جواب داد. مادرم دستم را فشار می‌‌داد که زیاد دور و بر مجید نباشم ولی من که خیلی عاشق بودم هیچ از حرف‌هایش نمی‌‌فهمیدم. مجید چند جای دیگری هم نشانمان داد و من کاملاً زیر نظر مادرم قرار گرفتم. در آخر هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ‌‌

    3

    رمان عالیه

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💞

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    0

    سلام خیلی رمان قشنگی ممنون

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️