پارت چهل و نهم :

سرهنگ با اخمی مردانه به من نگاه کرد و پرسید:
ـ به شما چی گفت؟
یک لحظه من و مریم سکوت سنگینی کردیم که سرهنگ و علی و امیرحسین جا خوردند! چه می‌‌توانستیم بگوییم؟ مگر اصلاً قابل گفتن بود؟... بیچاره علی نه به من حرفی زده بود نه فرانک! بعد چه قشقرقی در باغ بر سر ازدواج با او بر پا شده بود! عمه که خودش حدس زده بود ماجرا از چه قرار بوده با عصبانیت از تخت پایین آمد و در پی شهلا روانه‌‌ی ویلا ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    قبلامادردلاراگفته عمه چجوری زنی هست🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مادر دل آرا خیلی خوب خواهر شوهرش رو می شناسه 👌😍

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    خیلی عالی ،آذر خیلی پول پرست وسنگدله

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    شخصیت آذر رو خوب شناختید 😍

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    دست گلتون درد نکنه نویسنده خوش قلم💞🙏

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم 💜💙

    ۲ سال پیش
کپی شد!