جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت چهل و هشتم :
بیش از این نماند و به اتاق پناه برد. حالا من مانده بودم با نگاههای کلافهی شهلا و پوزخند روی لب فرانک که به نظر میرسید موضوع بعدی صحبتشان من بودم!... شهلا نگاه سردش را به من دوخت و با لحنی رک پرسید:
ـ تا کی میخوای اینجا بمونی؟
بر جا میخکوب شدم!... منظورش از این جمله چه بود؟... مگر ویلا مال او بود؟.... سؤالش خیلی توهینآمیز بود. حالا میفهمیدم چرا اجازه نداده بود هیچ مر
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 🙏♥️
۲ سال پیشاسرا
0اوه مادردخترقرارچی بگن🙏💞💋
۲ سال پیشماه و نگهبان ماه
0سلام نویسنده عزیز ممنونم ازت به خاطر پارت و اینکه دارم لذت میبرم از خوندن رمانت مهربون
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. ممنونم از همراهی صمیمانه و نظرات گرم و پرمهرت ♥️🧡
۲ سال پیشم
1واقعا ازسرهنگ بعیده ،چطور بدون اطلاع واجازه علی قرار ازدواج گذاشته اونم فرانک که هیچ جوری به علی نمیخوره،احتمالا شهلا دروغ گفته
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سرهنگ به دختر خواهرش فرانک خیلی علاقه داره.
۲ سال پیشآمنه
1ممنون راضیه مهربونم واقعا عالی بود ممنون بابت هدیه اگه عضو شیرینی حساب کنم هدیه ای که دادی خوشمزه ترین شیرینی هست نمیدونم احساس میکنم شهلا دروغ گفته لطفا اگه میره دیگه توی رمان نیاد بدبخت دخترها
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خواهش می کنم عزیزم. بله، شیرینی حساب کنید 😍 در مورد شهلا حالا حالاها تو داستان هست. رمان رو دنبال کنید. جالب تر می شه.
۲ سال پیشر
0بابا شهلا دروغ گفته پارت بعد مشخص میشه من مطمئنم آخه علی و فرانک بلانسبت عین *** و اسب می مونن اصلا به هم نمیان راضیه جون هم از قلم قشنگت هم از پارت هدیه ازت ممنونم
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. هدیه به مناسبت مبعث بود برای شما خواننده های مهربون 😍♥️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0خسته نباشید ب نویسنده عزیز عالی هست