جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت چهل و هفتم :
فصل 14
روز بعد من و مریم کمی دیر از خواب بیدار شدیم. وقتی برای خوردن صبحانه از اتاق بیرون آمدیم سکوت مرموزی همه جا را پر کرده بود. سرهنگ و پسرانش نه داخل ویلا بودند نه باغ. از فرانک و شهلا هم خبری نبود. یک لحظه ته دلم خالی شد که نکند فرانک با علی بیرون رفته باشد که همان لحظه از در باز ویلا چشمم به فرانک افتاد که توی باغ داشت سگش را میگرداند. خیالم راحت شد اما حس کردم اوضاع کمی غیرعادی اس

لطفا صبر کنید...

م
1خیلی حرفای عمه شهلا درست و بجا بود،مریم حق نداره امیر حسین رو مجبور به کاری کنه در صورتی که قبلا قبول کرده اینجا زندگی کنه