پارت چهل و هفتم :

فصل 14
روز بعد من و مریم کمی دیر از خواب بیدار شدیم. وقتی برای خوردن صبحانه از اتاق بیرون آمدیم سکوت مرموزی همه جا را پر کرده بود. سرهنگ و پسرانش نه داخل ویلا بودند نه باغ. از فرانک و شهلا هم خبری نبود. یک لحظه ته دلم خالی شد که نکند فرانک با علی بیرون رفته باشد که همان لحظه از در باز ویلا چشمم به فرانک افتاد که توی باغ داشت سگش را می‌‌گرداند. خیالم راحت شد اما حس کردم اوضاع کمی غیرعادی اس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خیلی حرفای عمه شهلا درست و بجا بود،مریم حق نداره امیر حسین رو مجبور به کاری کنه در صورتی که قبلا قبول کرده اینجا زندگی کنه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    شهلا اولین کسی بود که رک و راست این موضوع رو به روی مریم آورد.

    ۲ سال پیش
کپی شد!