جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت چهل و ششم :
ـ سر یه فرصت مناسب میام دیدنتون.
فرانک خوشحال شد و به پایین نگاه کرد:
ـ سگمو ببین! ازش خوشت میاد؟
علی به سگ سفید پشمالو نگاه کرد و جواب داد:
ـ آره، خیلی قشنگه.
بعد خندهی دلنشین مردانهای سر داد و گفت:
ـ از بچگی سگ دوست داشتی!
فرانک خم شد. با محبت دستی بر سر سگ کشید و گفت:
ـ این کوچولو تمام زندگی منه.
با دیدن خندههای علی به روی فرانک غم به دلم نشست.
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🩷💚
۱ سال پیشارامش
0واقعا هم همه دخترا (مثل دل آرا) انقدر به همه چی فکر میکنن
۱ سال پیشم
0خیلی جالب بود،فقط اونجا که فرانک مریم ودل آرا شوکه رو هل داد ورفت
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😍
۲ سال پیشماه و نگهبان ماه
0آخ دل آرای قشنگ و نازنینم حس الان تو رو درک میکنم کاش پیشت بودم و آرومت میکردم
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنون از مهربونیت عزیزم ♥️🧡
۲ سال پیشاسرا
0فرانک فقط مامانش میتونه جلوش بگیره بعدفرانک اینهمه سال علی میشناسه خیلی کاربدی وقتی اعتمادبنفس نداشتن🙏💋💞
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
مادرش هم باهاش همعقیده س 😍♥️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فریبا
0خیلی رمان قشنگیه واقعا دوستش دارم