پارت چهل و پنجم :

ـ مامان نمی‌‌دونی اینجا چقدر قشنگه! هر کی بیاد اینجا دلش نمی‌‌خواد یه ثانیه ازش بیرون بره.
ـ خدا سرهنگ رو خیر بده که این لطف رو در حقت کرد توام با خودشون برد.
به مریم نگاه کردم که روی تخت دراز کشیده و ساعدش را روی پیشانی گذاشته بود. حس کردم در فکر حرف‌‌های من فرو رفته است که جای امیدواری داشت. کنار پنجره آمدم و با لبخند گفتم:
ـ مامان، خودمونیم. عمه هم خوب موردی برای خودش پیدا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    0

    وای چه باغ باصفایی دلم مسافرت خواست

    ۱ سال پیش
  • رمانه قشنگی

    0

    فقط کمی خشک وسانسور شدس

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سانسور شده نیست. من تا زمانی که شخصیت ها با هم نسبت نداشته باشن صحنه ای بینشون برقرار نمی کنم.

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    ای بابا نازش رو کجا بیاریم که دل آرا الان ناراحت میشه حالا میگفت جهنمی شاید برای دل آرا خوب میمومد فکر کنم با دل آرا خوش رفتار باشند

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ناز و ادای فرانک زیاده. دل آرا هم مجبوره فعلا تحمل کنه.

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    وبالاخره اسم سرهنگ کشف شد ، چه خود شیفته ،دختر عمه نازت

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    فقط همین یه بار اسم سرهنگ تو رمان اومد. اونم از زبون خواهرش شهلا 😍

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    اوه اوه دخترعمه نازت 🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۲ سال پیش
  • 1

    با سلام خدمت شما نویسنده توانا ای کاش بعضی وقتپارت هدیه به بچه هایی که رایگان میخونن بدید

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. آخه پارت هدیه می ذارم که متوجه نمی شید. همون روز خودش میاید می خونید 😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!