جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت چهل و یک :
فصل 11
صبح روز بعد من و مادرم توی هال داشتیم با هم حرف میزدیم.
ـ دلآرا بگو ببینم خونهی علی آقا چی شد؟
میلاد و پدرم توی هال بودند و من راحت نبودم. دست مادرم را کشیدم و به اتاقم بردم. با لحنی هیجانزده جواب دادم:
ـ وای مامان! نمیدونی اونجا چی شد؟ مطمئن شدم علی از من خوشش میاد.
مادرم با خندهای سرخوشانه پرسید:
ـ از کجا فهمیدی؟
ماجرای کاغذ توی کتاب
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
زری
0وای از این میلاد
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😍
۲ سال پیشم
3با پدرش موافقم ،دل آرا دیگه زیادی قاطی خانواده سرهنگ شده
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
دل آرا و خانواده سرهنگ حس متقابل خوبی به هم دارن و دوست دارن بیشتر با هم ارتباط داشته باشن.
۲ سال پیشآمنه
0عالی بود واقعا احساس میکنم انگار ما داریم در این با هم حرف می زنیم نه شما نوشتید ومن دارم می خوانم عالی بود
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😍♥️
۲ سال پیشاسرا
0میلادپسرخوب چرااینکارمیکنی نازنین پسر🙏💋💞
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ارامش
0وای امید وارم ته این رمان خوب باشه استرس گرفتم 😂