جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت چهل و دوم :
فصل 12
از دقایقی قبل من خوشتیپ و آراسته روی مبل به انتظار عمه و سرهنگ نشسته بودم. آنقدر شوق این مسافرت را داشتم که حد نداشت. با شنیدن صدای زنگ، صدای مادرم را شنیدم:
ـ چه به موقع اومدن! دلآرا جای ما هم خوش بگذرون.
از مبل برخاستم و سمت مادرم رفت. گونهاش را بوسیدم و گفتم:
ـ دلم برات تنگ میشه مامان قشنگم.
مادرم هم گونهی مرا بوسید و گفت:
ـ منم دلم برات تنگ می

لطفا صبر کنید...

فاطمه
0عالی 😍😍