جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت چهل :
با صدای علی به خودم آمدم که مرموزانه میپرسید:
ـ دلآرا خانوم اتفاقی افتاده؟
لبخند تصنعی بر لب نشاندم و جواب دادم:
ـ نه. چه اتفاقی؟
لحظهای سکوت کردم اما بعد با لحنی عادی که پشت آن یک دنیا منظور خوابیده بود، گفتم:
ـ راستش توی اتاقتون یه کتاب شعر توجهم رو جلب کرد...
علی چند ثانیه سکوت سنگین و معناداری کرد که مرا تا مرز دیوانگی کشاند بعد با لحنی عادیتر از من پ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤️💛
۱ سال پیشنسترن
0چه شعر قشنگی😍
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😍♥️
۲ سال پیشماه و نگهبان ماه
2اولین بار که قلبت واسه حس قشنگ عشق و دوس داشتن میزنه خیلی قشنگه و حالا دخترمون دلارا شروع کرده به حس کردنش
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
درسته. اولین تجربه ی عشق خیلی شیرینه و اگه به سرانجام برسه طعم شیرینش تا ابد باقی می مونه 😍♥️
۲ سال پیشماه و نگهبان ماه
0درسته و چقد تلخ اون عشقی که به سرانجام نمیرسه
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
بله، غم انگیزه 💔💛
۲ سال پیشآمنه
0واقعا عالیه امیدوارم اگه رسیدن به صلاح اونها هست هیچ مانعی براشون پیش نیاد اونقدر هم دیگه رو دوست داشته باشند که از انتخاب هم پشیمون نشن
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
💙💜
۲ سال پیشتارا
1عالی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رقیه پیمایی
0عالییییییییییی